تبليغاتX
حصار عشق

حصار عشق

تا آخرين قطره ي وجودم مي نويسم
مينويسم براي دل شکسته ام
مينويسم براي تو
                  براي تويي که دل نوشته هامو ميخوني
مينويسم از زمونه
                    از زمونه اي که  رنگ خزونه
مينويسم از نامهربوني ها
مينويسم واسه همه ي کسايي که دوسشون دارم
مينويسم از گذشته ام
                   گذشته اي که آينده من بود
مينويسم از زخم زبون ها
                   زخم هايي که روي دلم هست
مينويسم از تنهايي هام

 

هميشه سعي کنين توي زندگي تون دنبال آهنگ زندگي باشين

+ نوشته شده در 87/04/14 21:46 توسط رضا |


منم و تنهایی

منم و ویرانی

منم اون زنده به گور

که به هر گور روم گور به گور

منم اون رانده ز شهر

که به هر شهر روم شهر به شهر

آره، من دربدرم، خانه بدوش

روزگاری سر و سامانی بود

دل شاد و لب خندانی بود

دل من بسته به فردایی بود

ولی حالا رو لبم

گل غم کاشته شده

دوس دارم داد بزنم

کجایی کلبه من؟

شب تارم رو ببین

روزگارم رو ببین

کجائی فردای من؟

حال زارم رو ببین

انتظارم رو ببین

تا به کی داد بزنم؟

تا به فردای محال؟

پیش کی زار بزنم؟

پیش چن تا کر و لال؟

این صدا، تو گوشمه:

حالا این بهارته

روزگاری دیگر

برا تو پائیزه

روز مرگه برا تو

حالا فریاد برات غنیمته!

آره من خوب می دونم

روز مرگم میرسه

هر چقد داد بزنم:

شب تارم کجایی؟

روزگارم کجایی؟

شب تاری ندارم

روزگاری ندارم

هر چی فریاد بزنم:

حال زارم کجایی؟

انتظارم کجایی؟

حال زاری ندارم

انتظاری ندارم

کوچیک که بودم دلم میخواست بزرگ شم

حالا که بزرگ شدم دلم میخواد کوچیک شم

نمیدونم ما آدما چی از هم میخواهیم که قانع نمیشیم

همش دوس داریم بهترین چیزا رو داشته باشیم

همیشه دوست داریم ستاره آسمونمون پر نور باشه

کاش میدونستیم ستاره هایی که دور هستند کم نور نیستن

اونا فقط فاصله شون دوره ، ولی پر نورن

دوست دارم وقتی مردم ، قبرم جایی دور باشه که کسی برام اشک نریزه

چون توی دنیا هیچ کسی رو نداشتم

همه بهم خیانت کردن

قسم میخورم دیگه به کسی اعتماد نکنم

می خواهم تنها باشم

منم و اشکام

 

روز مرگم مبارک

+ نوشته شده در 87/04/03 21:11 توسط رضا |


 

هیچکس با من در این دنیا نبود

هیچکس مانند من تنها نبود

هیچکس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچکس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر  مرا از بر نکرد  

هیچکس معنای ازادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچکس دمساز و همراهم نشد

هیچکس چون من چنین  مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

 هیچکس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من  خدا 

   خدایا دستان خسته ام را به تو میدهم

کمکم کن تا دل آدما رو شاد کنم

کمکم کن تا صبر داشته باشم

کمکم کن تا عاشقت باشم

 منبع :http://asheghi-bi-parva-ali.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/31 23:8 توسط رضا |


خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ…همین حالا…

تنها میروم

تنهای تنها

خدایا خسته ام .خسته ...

+ نوشته شده در 87/03/18 23:19 توسط رضا


نامش را بر تخته عشق نوشتم
ولي او هرگز نخواند اين را

اينجا سراي دل من است
اي رهگذر سراسيمه قدم برمدار

قدم بر سرزميني نهادي که انتها ندارد
پس آهسته رو تا سر ذاتش دريابي

درين خيال است که دگر يادي ازو در دلم نيست
خدايا بگذار هر طور آسوده است آنطور بينديشد

خدايا از ملالتها به دورش بدار
چين خنده را بر لبانش بدوز

خدايا تو داني که او جنبه دفتر تربيت را داشت
ورنه هيچگاه بر او اسرارش را باز نمي کردم

خدايا تو داني که من از براي چه آنطور پاسخش دادم
من با زبان راهنمايش به او پاسخ دادم تا طمع آن را بچشد
ولي او تحمل آن پاسخ را نداشت گرچه من مدتها تحملش را داشتم

خدايا افکارش را به آينده متمرکز کن
ذهنش را از ماديات به دور بدار

من توان اثبات خويش نداشتم
خجل گشتم و تاوان پس مي دهم

خدايا تو و فقط تو داني که همه چيزش را دوست دارم
پس چگونه توانم او را فراموش کردن؟

تا به اين لحظه به معصيت آلوده نشدم
ولي دگر از امتحاناتت خسته شدم
خدايا راحتم کن که ديگر طاقت ندارم

در خواب نشانم دادي که يارم به من اعتماد ندارد
نتوانم باور کنم که اگر چنين باشد در هوشش شک کنم

خدايا سلامتش نگهدار

 

منبع:کپی

 

+ نوشته شده در 87/03/09 23:59 توسط رضا |


مدتي است        در خيالم صدا ي عشق مي آيد
مدتي است        اسب هاي عشق  روي سرزمين خيلالم  دون دون ميدون
مدتي است        رودخانه ها گرماي وجودشان را به تن خسته و سردم ميدهند
مدتي است         ابرها خيال تو را در ذهنم نقاشي ميکنند
مدتي است         شب ها فرشته ها داستان عشق برايم ميگويند
مدتي است         اشک هايم با خنده هايم آشتي کردن
مدتي است         دارم زندگي ميکنم
مدتي است         حس ميکنم
                                                    حس قشنگ با تو بودن
 

                                                         *تنهايم نگذار*

خیال

 

 

+ نوشته شده در 87/03/02 11:38 توسط رضا |


در یکی از روزهای تابستان خدا در روستایی پسری آفرید
پسر از کوچیکی شیطون بود
وقتی که کم کم رشد کرد روز به روز آروم میشد
تا جایی که فقط دوست داشت بشنوه تا حرف بزنه
اون موقع کوچیک بود نمیدونست که جاش تو دنیا نیست
اون پسر روز به روز بزرگ شد
خیلی غم داشت
تنها چیزی که آرومش میکرد گریه بود
آخه بیچاره جز اون چیزی نداشت
تمام دنیاش یه قطره اشک بود
روزی از روزا دلشو بیرون آورد ولی با سنگ زدن شکوندنش
حق داشتن.دل من دل نبود
با اینکه دلش شکسته بود یکی اومد دلشو بخره،اون دلشو به اون تقدیم کرد
خیال میکرد دیگه اشکاش تموم میشه
خیال میکرد برای یه روزم شده میتونست خوشبخت باشه
همه ی قصه ها خوب تموم میشن
ولی این قصه نبود
بنابراین نباید خوب تموم بشه
برای پسر دعا کنین دوام بیاره

************************************

بمون که تنها بهونم تویی

بمون که میخوام با تو پیر شم

کاش میدونستی چقدر دوست دارم

+ نوشته شده در 87/02/05 23:28 توسط رضا |


میخواهم ساده بگویم

آن قدر ساده که این آدمها بفهمند

بفهمند عشق چیشت

دارم از تو مینویسم

تو که بهونه منی

تو که دنیای منی

مگه نمیدونستی بی تو میمیرم

چشم هام به امید تو بازن

میدونی میخوام بگم چی

میخوام با صدای بلند داد بزنم

طوری بگم که همه آدما بفهمن

پس گوش کن

دوستت دارم

بی تو دنیا را نمیخوام

تا ابد پیشت میمونم

به پات پیر میشم

چون عشق منی

+ نوشته شده در 87/01/27 21:36 توسط رضا |


 

پسر به پدر گفت پدر
پدر گفت پدر نه
مادر گفت پسر
پسر گفت پسر نه
پسر به پدر گفت  مهربوني
پدر گفت مهربوني نه
مادر به پسر گفت  مهربوني
پسر گفت مهربوني نه

پسر به خدا گفت  مهربوني
خدا گفت صبر ...

 

+ نوشته شده در 87/01/06 23:15 توسط رضا |



سالها مي آيند و مي روند
دلها ميميرند و زنده ميشوند
آدم ها متولد ميشوند و ميميرند
اما خاطره ها ميمانند
خاطره ها هيچ وقت نميميرند
خاطره هاي خوب باعث ميشه بخنديم
خاطره هاي بد باعث ميشه زجر بکشيم
اميدوارم زندگي تون پر از خاطره هاي خوب باشه
کاش ميشد عقلمون به اندازه سنمون رشد ميکرد

**********************

تو را ميشناسم
آري ميشناسم
واسه همه گريه اي
اما واسه من خنده
سالهاست انتظارت را ميکشم
کاش آغازم پايانش تو بودي
اون وقت ديگه از آدما خسته نميشدم
اون وقت ديگه اين شعرا رو نميگفتم
ديگه از مرگ عاطفه ها نمي گفتم

+ نوشته شده در 86/12/29 19:40 توسط رضا


قلب من قصه نخور
                                  این آدما همه نامردن
قلب من قصه نخور
                                  آخه کی میدونه تو دل تو چی میگذره
قلب من قصه نخور
                                  خودم خاکت میکنم
قلب من قصه نخور
                                  دیگه چیزی نمونده ،کم کم آخراشی
قلب من قصه نخور
                                  من و تو باید تنها بمونیم
قلب من قصه نخور
                                  دنیا وفا نداره
قلب من قصه نخور
                                  اخه قصه ماتم میاره
قلب من قصه نخور
                                  خدا تنهامون نمیذاره
قلب من قصه نخور 
                                  خودم مادرت میشم
قلب من قصه نخور
                                  خودم پدرت میشم

قلب من قصه نخور 

                                  قلب من قصه نخور.....

                                 

 

+ نوشته شده در 86/12/16 20:9 توسط رضا |


همیشه وقتی میخواستن چیزی قسمت کنن

عقب وایمیسادم و نگاه میکردم

هر وقت که همه سهمشونو میگرفتن

به هر چی که میموند راضی بودم

اگه هیچی هم سهمم نمیرسید بازم راضی بودم

اما سهم من از این دنیا فقط تنهایی بود

بازم میگم خدایا راضیم به رضای تو

 

+ نوشته شده در 86/12/15 20:39 توسط رضا |


نمیدونم چرا هر وقت نخل ها رو میبینم احساس غربت میکنم

دو سال کنارشون زدندگی کردم ولی هیچ وقت نتونستم بفهمم چی دارن بهم میگن

وقتی آدم سوار تاکسی میشه اگه پول نداشته باشه به راننده بده چقدر شرمنده میشه...

سعی کنین تو زندگی تون  شرمنده خدا نشین

 

 

+ نوشته شده در 86/12/12 21:0 توسط رضا |


تو این چند روزچیزای زیادی یاد گرفتم

باعث شد خودمو بهتر بشناسم

خدا رو بهتر بشناسم

 

 

خدا ابرو به گریه میندازه تا گلها بخندند ... پس اگه دیدی یه روز داری میخندی بدون یکی واسه خوشحالیت اشک میریزه

 

+ نوشته شده در 86/12/11 11:27 توسط رضا |


X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



دوستان

قاب تجسم رویاهای یک معمار
دلواپس
ماییم و داغ زمانه
من اولین محکومی ام که حسرت عفو ندارد
شاه دلبران
ترمه ی دل
میکده


    تعداد بازديدها: